
به ياد مى آورم سال هاى دور در خيابان لاله زار كه پر از سينما بود و نئون هاى تازه آمده و صداى موسيقى كه پخش خيابان بود، به باران هاى ريز كه كف خيابان را براق مى كرد و چراغ هاى سبز و سرخ نئون را پس مى داد، مى آمد. دو سينما رو به روى هم بود. سينما ايران كه سال ها فيلم هاى موزيكال كمپانى مترو را نمايش مى داد و سينما ركس كه فيلم هاى وسترن، وحشت آور و گانگسترى نمايش مى داد. فيلم هاى بريگادون و اكلاهاما و ماريو مونتز و استر ويليامز اين سوى خيابان بود و آن سو ماجراى نيم روز و گرى كوپر، حمله به رودخانه، گاى مديسون و خانه وحشت و سلطان اوكيف، برت لنكستر، دزد سرخ پوش با نيك كراوات كه لال بود و با مشعل كه برت لنكستر بود، بندباز هم بودند.
فیلم گاو در سال 48 توسط داریوش مهرجویی و براساس قصه گاو از کتاب عزاداران بیل نوشته غلامحسین ساعدی ساخته شد. اسامی عزت الله انتظامی٬ علی نصیریان٬ جمشید مشایخی و محمود دولت آبادی در میان بازیگران به همراه ابهت نام ساعدی میگوید بنشین و نگاه کن خاصه آنکه توانسته باشد. نظر مرحوم دکتر علی شریعتی را هم جلب کند. ضمن اینکه علاوه بر گاو فیلمهای هامون، پری، درخت گلابی و مهمان مامان فیلمهایی از این کارگردان هستند که جایی در خاطرم باز کردهاند. موضع اعتراضی فیلم در همان سالهای ساخت باعث شد که فیلم بلافاصله توقیف شود.
(مدیر وبلاگ: سلام دوستان امروز در کرج به امام زاده طاهر رفته و از مزار هنرمندان عکس برداری و در روزهای آینده برای شما در وبلاگ قرار می دهم از مزار هنرمندانی چون تقی ظهوری، استاد غلامحسین بنان، نعمت اله آزموده (آغاسی)، مرتضی حنانه، حسین قوامی، بانو دلکش، بانو پوران، احمد محمود، احمد شاملو، هوشنگ گلشیری، استاد احمد عبادی، حبیب الله بدیعی، استاد حسن کامکار، استاد علی اصغر وکیلی، استاد علی اصغر بهادری، استاد حسن گلنراقی، مرتضی حنانه، م آزاد، روحبخش، مازیار، و . . . که تو روزهای آینده در وبلاک براتون می زارم) ایرج پزشگزاد بی گمان از دردانه های ادبیات و هنر معاصر ایران است. از آن دردانه هایی که باعث می شود من با صدای بلند فریاد زنم ایرانی هستم و به افتخار هموطن بودن با او گذرنامه ایرانی خودرا به رخ بکشم.
ساموئل خاچيکيان که دوستان و همکارانش او را با نام سام ول می شناختند، در يکی از دورانهای فترت سينمای ايران با خلاقيت بی نظير و هنر چشمگيرش به ياری اين هنر- صنعت شتافت. آقای خاچيکيان ابتدا مهارت فنی خود را با به نتيجه رساندن پروژه سنگين و پيچيده شب نشينی در جهنم به اثبات رساند و سپس با طوفان در شهر ما سبک خاص خود را در سينمای ايران بنا نهاد. مهارت اين شاعر روزنامه آليک در فضا سازی سينمايی و ايجاد ميزانسن به جايی رسيد که به گفته همکارانش می توانست تنها با يک لامپ، يک ميز و يکی دو چهره ی انسانی، زيرزمين هر قهوه خانه ای را به عنوان قصر تبهکاران به تماشاگران بقبولاند.
قرار گرفتن دو نام بزرگ در کنار یکدیگر به اندازه کافی کنجکاوی بر انگیز هست حال قرار گرفتن دو چهره مطرح یکی در عرصه ادبیات جهان و دیگری در عرصه سینمای ایران می تواند یکی از لحظات خوش سینمادوستان باشد، فیلم غزل ساخته مسعود کیمیایی بر اساس قصه کوتاهی از خورخه لوئیس بورخس به نام مزاحم ساخته شده است. بورخس نامی همواره مطرح در عرصه ادبیات دنیاست خصوصا در زمینه داستانهای کوتاه .مسعود کیمیایی با نگاه و توجه خاصی که همواره بر ادبیات داشته است چندین بار دست به اقتباس ادبی زده است.
مسعود كيميايي فعالیت خود را در سینما با دستیاری مرحوم ساموئل خاچیکیان در فیلم خداحافظ تهران آغاز کرد و با این فیلم او با محیط حرفه ای سینما آَشنا گردید. در سال ۱۳۴۷ مسعود کیمیایی اولین فیلمش بیگانه بیا را کارگردانی کرد و با همین نخستین فیلم مخاطبان خاص خود را پیدا کرد. کارنامه هنری: او در سال ۱۳۴۸ فیلم بعدی خود قیصر را ساخت فیلمی که به جرات می توان گفت سینمای آن سال ها را کاملا تحت تاثیر خود قرار داد و آن را آغاز گر موج نوی سینمای آن سال ها می دانند. موجی که به همراه خود استعدادهای نهانی مانند داریوش مهرجویی را کشف کرد. قیصر که بر اساس فیلم وسترن نوادا اسمیت به کارگردانی هنری هاتاوی ساخته شد در اولین اکران عمومی خود موفقیت چندانی در گیشه کسب نکرد اما در اکران دوم به طور غریبی رکورد فروش را شکست.
به شخصه نمى دانستم على حاتمى روزگارى شاگرد داوود رشيدى بوده است و وقتى در ابتداى صحبت مان، رشيدى اين مسئله را بازگو مى كند مشخص است كه ادامه حرف هايمان كاملاً در جهت پيدا كردن جزئياتى اين چنينى از ميان خاطرات رشيدى قرار مى گيرد. او سال ها كنار حاتمى بوده و هرچند در بازخوانى تاريخى، تنها دو، سه بار نام آنها كنار هم قرار مى گيرد اما سابقه سال هاى رفاقت، بيش از چيزى است كه تاريخ روايت مى كند. با رشيدى از سه مقطع زندگى حاتمى حرف زديم و او، از هر مقطع آن قدر گفتنى داشت كه افسوس فرصت كوتاه مان باقى ماند...
از آبادان که اومدم، تازه سر و صورتم تو آيينه پيدا شده بود. تپل بودم، ولي صورتم دراز بود و بم ميگفتند کلهکتابي و هميشه يه عکس سالمينو لاي يه چيزي داشتم. تو تهران خونۀ برادرم زندگي ميکردم. ما يه اتاق داشتيم و برادرم زن داشت و چون شبها اونا با هم ميخوابيدن، من خجالت ميکشيدم. آخه دوازده سالم بود. . . روزا راه ميافتادم تو شهر دنبال کار. آبادان يهخورده تو عکاسي کار کرده بودم، ولي اينجا يه رفيقي پيدا کردم به اسم ايزدي و رفتم تو عکاسخانهاي که اونم کار ميکرد مشغول شدم. جارو پارو ميکردم و فرمان ميبردم و چاي ميآوردم و روزي پنج تومن هم مزد ميگرفتم. همۀ دلم به عکس زنهايي که تو عکاسخانه رنگ ميکردن خوش بود. اسم يکيشون خانم روشن بود و مث روفيا خال داشت.


شاپور قريب در سال1311 در سمنان متولد شد. او از پانزده سالگي فعاليت خود را در عرصه تئاتر آغاز كرد. وي در فيلم مو طلائي شهر ما ديالوگ نوشت، بعد از آن دستيار آقاي خاني شد. سپس در فيلم چرخ بازيگر كه به كارگرداني خاني بود علاوه بر نوشتن اغلب سكانسهاي فيلم موفق به بازي گرفتن از بازيگران شد كه پس از آن طرز كار وي مورد توجه قرار گرفت. شاپور قريب با دستياري مرحوم جلال مقدم در فيلم سه ديوانه فعاليت هنري خود را ادامه داد و پس از بيست و اندي سال فعاليت در تئاتر و سينما٬ اولين فيلم سينمائي خود را ساخت.
فريدون گله فارغ التحصيل دانشكده ادبيات دانشگاه مشهد و هنرهاي دراماتيك دانشگاه نيويورك ، با ساخت فيلم شب فرشتگان كه به گفته خودش بيشتر اثر را كار محمد رضا فاضلي مي داند در سال 1347 وارد جرگه فيلمسازي شد ، اما با ساخت فيلم دشنه (1351) به نوعي خود را به فيلمسازان موج سوم نزديك كرد تا اين كه با فيلم زير پوست شب در سال 1353 با ارائه شخصيتي كه در شهر جستجوگر معاني فلسفي و هستي شناختي است ، خود را به عنوان فيلم سازي صاحب انديشه و با نبوغ خاص مطرح نمود. گله نگاه و انديشهاش را در فيلم كندو (1354) با معرفي قهرماني با نام ابي (بهروز وثوقي) به شكلي منحصر به فرد و متعالي به منحصه ظهور نشاند.
ميراث على حاتمى براى ما يازده فيلم سينمايى و دو مجموعه تلويزيونى بود به اضافه انبوهى از طرح ها و فيلمنامه هايى كه شرايط و مجال توليدشان فراهم نشد؛ ملكه هاى برفى، نوشدارو، محمد رسول الله، آق بانو و... و از همه مهم تر حسرت جهان پهلوان تختى كه در كشاكش مبارزه با سرطان، فيلمبردارى آن را هم آغاز كرد، اما مهلت پايان آن را نيافت. سينماى حاتمى و قصه هاى او همگى راوى داستان حسرت آدم ها بودند و خود نيز به عنوان هنرمندى كه نبوغ منحصر به فردش تا پايان عمر درك ناشده باقى ماند، در تمام سال هاى فعاليت گرفتار حسرت بود؛ حسرت فهم درست و ارتباطى بسامان از سوى منتقدان، حسرت اعتمادى از سر صدق از سوى مسئولان و حسرت ساختن فيلم هايى كه مى دانست و باور داشت جز او كس ديگرى را توان ساخت آنها نيست، كه ناتمام ماندن تختى اين باور او را ثابت كرد كه هيچ فيلمساز و هنرمندى شهامت و توان ادامه و حتى شبيه سازى آنچه را كه او مى خواست بسازد نيافت.
عبدالحسن سپنتا در چهارم خرداد 1286 در خيابان واگون خانه (اكباتان فعلي) تهران متولد شد . پدرش ، غلامرضا خان ، فرزند ابوطالب و به نام اجدادش شيرواني معروف بود و چون مدتي را در رشت نزد برادر و فاميلش سر مي كند به غلامرضا خان رشتي نيز شهرت مي يابد . غلامرضا خان كه انگليسي مي دانست در دربار مظفرالدين شاه ، مترجم دكتر ادكاك ، پزشك مخصوص شاه بود و در سفر به اروپا نيز جزو همراهان در آمد . او در 1305 در تهران درگذشت .
حاتمی
در سالهاي ۱۳۴۸ تا ۱۳۴۳ فردين، نقش فرد لات و جوانمرد را بازي مي كند
بهروز وثوقي از ۱۳۴۸ تا ،۱۳۵۷ معروف ترين ستاره سينماي ايران مي شود
آنچه امروزه بيش از هر چيز نظر قشر جوان را به خود جلب مي كند، آخرين خبرها در مورد جزئيات زندگي خصوصي بازيگران سينمايي است. بويژه بازيگراني كه به عنوان شخصيتهاي رؤيايي و اسطوره هايي اسرارآميز و ستارگاني درخشان در آسمان سينما ظاهر شده اند. آنطور كه پيداست قهرمان شدن و ستاره گرايي در ايران، سلسله مراتب اجتماعي از ارزشها را به وجود آورده است به گونه اي كه گويا ستارگان مي توانند براي جوانان، همچون پلي ميان دنياي واقعي و دنياي آرماني مطرح باشند.